روزانه ها...
با یه جدیتی اومدی می گی مامان جومونگ تموم شد؟ انگار این سریال و دنبال می کردی نه من و نه بابا هیچ کدوم این سریالو نمی دیدیم...
دارم برات قیافه می گیرم و شعر عمو پورنگ و میخونم، "کتابهای خوب دارم من خیلی باسوادم میخوام برم مدرسه کو دفتر و کتابم..." می گی مامان کتاب نه مداد...!
سه پایه ی نقاشی سالهای دوران دبیرستانمو در آوردیم داریم یه عکس روش سوارمیکنیم، کمی اذیت می کنی و دوست داری ببینی چیه، بعد می گی چه شبیه آچار فرانسه ست!!!
کارت شده خواستن رباط کوچولوی من، هر کار خوبی می کنی، هر جیشی می کنی رباط کوچولوی من و میخوای...
زانو بند مامان جون و برداشتی می بندی به زانوت می گی مامان جون شدم...
داری میای به سمتم، می گی مامان ندا الان میام سراغت...
چند تا فعل و بامزه ادا می کنی: صداتو میشنویده بودم، میکرده بودم، بلد نیسته بودم...
می پرسی مامان حورا کجاست؟(بچه ی زندایی صبا که فعلا متولد نشده)، بیاد باهاش بازی می کنم اباب بازی(اسباب بازی)هامو بهش میدم...
تو بانکها گفته بودم بانک انصار و خوب میشناسی، حتی خاله منا مشمبا بانک انصار دستش بود بهش گفتی، یا کاتولوگ بانک انصار و برداشتی می گی بانک انصار...
اومدی می گی زنده باد زندگی...
می گی مامان میرم مظاهری(خونه ی مامان جون)، تو نیا خودم میرم... کرایه میدم آقا راننده... نه مامان تو هم بیا...
می گی قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...
کتاب من که تاج هر سرم لگن دارم و مامان بیا جیش دارم و حفظی...

این هم ماشین زمان ساختی و داری از من عکس میندازی، جدیدا من که عکس میندازم تو هم میای همکاری می کنی، می گی دستتو اینطورکن برو لباستو عوض کن...

آروم نمیشینی بشه یه عکس انداخت...

دوست دارم...


روزانه ها...
